امروز بعد سالها اومدم اینجا که آخرین مطلب را بزنم و برای همیشه از این وبلاگ و دوستانش خدا حافظی کنم و این هم آخرین دست نوشته من .... حق یارتان.....
برشاخه های خشک جویبار نامهربانیها
با تکه سنگی لغات دوست داشتن را حک خواهم کرد
و در جواب نفرت مردگان از من
در دلم گورستانی از شقایق ها خواهم کاشت
و بر سنگ های قبر آن به رنگ زرد خواهم نوشت
دل بی آزار مردگان عشق را در گور مجنبانید
بر مزار آنها فاتحه ای فقط با اشک چشم بخوانید
جعبه خرمایی در پنهانی خیرات کنید
و مبادا بر قبرشان آب بریزید که
شقایق های مرده آب نمی خواهند
مردگان از آب بیزارند
اما شما را به خدا قسم ساقه های خشک و بی جانشان را فقط آتش نزنید...

دوستان به خاطر خراب بودن لینک نظرات لطفا اگه نظری دارن برای یاهو آی دی nasr_eh11 بفرستن یا علی ...
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - ehsan nasr
گاه گداری هنوز آن نگاههای خسته ام را به رویت بلند می کنم و خواستار بازگشتم ، می دانم که باب توبه ات را به روی مشتاقان نبستی و نخواهی بست . می دانم بیش از آنکه من مشتاق تو باشم تو مشتاق دیدار منی ، خدایا این بنده کوچک از امت مرحومه ات را به دیدار خودت نائل کن ، که دیگر غم فراق بی تاب و توانم کرده است ، می دانم دیدار تو از تمام آلودگیها پاکم خواهد کرد پس مرا در قطرات دریای پاکی ات شستشو ده ...
ای کاش می توانستم بگریم ، آنقدر بگریم که ذره ذره وجودم اشک شود درمقابل تو ...
ای کاش می توانستم آنقدر گریه کنم که تمام فریاد های درونم را رها کند ...
و ای کاش می توانستم آنقدر فریاد کشم تا ذره ای در عالم نماند که نداند من تورا دوست دارم ...
شبان و روزان ، آشکارا و نهان تو را می خوانم ای زیباترین وجود عالم هستی ...
تمام وجودم را ، عشقم را ، محبتم را ، گریه هایم را ، نوشته هایم را ، فریادهایم را، همه هستی وزندگیم را تقدیم به وجود مقدس تو می کنم که زیباترین محبوب عالمی ...
ولقدجائکم موعظة من ربکم
آنانی که آفرینش هستی را در سیر آفاق در برون و درون پندی از جانب پروردگارشان می یابند دل به خواست الهی نهاده اند و سر تسلیم بر اوامر او فرود آورده اند...
این دل ظلمتکده شیطان شده است و جولانگاه نفس اماره تقوا نظاره گر مسابقه هوسهاست تا کی و کدامشان بر اریکه جان تکیه زنند ، شروع سقوطی دیگر افزون بر هبوط قبلی ...
اگر توبه آدم چهل سال تا به ثمر نشستن به طول انجامید فرزند آدمی با کدام توان چهل قرن بر تمام معاصیش به گریه بنشیند...
الا من رحم ربه...
رستاخیز ، بازگشت ، حشر و... نهایت و پایان کار آدمی این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا و عالم بستری برای ظهور و بروز خصایص انسانی آدمی و گر نه حشر به ناخود آگاه شروع جهنمی است به راستای تمام ابعاد کامل نشده انسانی .
مگر مرز بین انسانیت و حیوانیت وجود آدمی نه همین خصایص کامل شده است پس از چه رو آدمی ادعای انسانیت دارد ولی جز نقص در وجودش چیزی به عرصه بروز و ظهور نرسیده است ...
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کرده خویش آمد و هنگام درو
در ابتدای آفرینش به این عهد استوار شده بودیم که زنان و مردانمان ، شهرها و قبیله هایمان نیستند جز جغرافیایی مجازی برای نظم و شناخت در عالم ظاهری ، اما به یکباره تفرعن نفوسمان شناخت را به جهل کشانید و دیدیم : ان فرعون علی فی الارض و جعل اهلها شیعا
حاکمیت فراعنه در مصر نفوسمان در ظاهر و باطن تشکیک و تفریق را موجب شده است تا آنجا که گروهی را بزرگ کردیم و گروهی را خوار و سبک و این مانع بقای ما بر این عالم خاکی است و محکوم به فناست چون انچه می ماند جلوه باقی استوار بر ذات خویش است چرا که هو الواحد القهار و نیز و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام ...
(از تمام دوستانی که در این مدت غیبت نسبتا طولانی باز هم شقایق را فراموش نکردند و به اینجا سر زدند یک دنیا ممنونم و اگر نبود پیامهای پر مهر شما اینقدر باز برای به روز شدن مشتاق نمی شدم. یک شاخ گل شقایق تقدیم به همتون . ما را از لطفتون محروم نکنید . احسان)

... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥ - ehsan nasr
به نام خداوند امام عشق
حسین جانم ، یرسیده اند که اگر در کربلا بودی ....
قطرات اشکم گواه گوشه ای از گداختن جانم در فراق توست .
حسین من فرزند جاهلیت ثانیم و گمشده در دریای ظلمت ، از امت آخرالزمانم و در کربلای تو حضور نداشتم ، اما از اعماق وجودم این صدا را می شنوم که فریاد بر می آورد :« یا لیتنی کنت معکم » .
نمی دانم اگر در روز عاشورا بودم و از تو می یرسیدم که آیا من نیز می توانم جزو اصحاب عاشورا ئیت قرار بگیرم یا نه ؟ ، تو در یاسخم چه می فرمودی ، اما گمان می کنم که می فرمودی :« اصحاب من انس و اشتیاقشان به مرگ چون اشتیاق کودک است برای سینه مادر و تو نیز نیک در خویش بنگر که اگر چنین انس و اشتیاقی به مرگ داری تو نیز از اصحاب کربلائی ما یی و گر نه نه .»
و من عرضه می داشتم « حسین جان ، نمی دانم ، ولی تو خود گفته ای که صحرای کربلا به وسعت همه تاریخ است و تا کسی را به امتحان کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد و من هنوز در عرصه ابتلاء قرار نگرفته ام تا بدانم که چون بریر بن خضیرم یا اینکه چون فرزند ضحاک تا عصر عاشورا بیشتر با تو نیستم و از تو می خواستم که برایم دعا کنی و چند کلمه ای در گوشم نجوا کنی تا همچون زهیر بن قین بجلی از عثمانی بودن به حسینی بودن و از محب بودن به عاشق بودن پرواز کنم و در رکاب اصحاب عاشورائیت قرار بگیرم .»
حسین جان ، من نیز صفات عثمانی در ایمانم رسوخ کرده است و در خود نمی بینم که چون پروانگان درگاهت از آنانی باشم که سپر دینند و نه جزو انانی که دین سپر آنهاست ، از آنانی که نماز به پا می دارند و زکات می دهند برای رسیدن به معبود و منیت من در پیشگاهت از صفات عثمانیم سر چشمه گرفته است و گر نه باید چون قطره ای از دریا در حضورت نیست و نابود باشم .
ای فرزند فاطمه ، بعد از ان نجوا و پیدا کردن لیاقت برای همراهی و حضور در رکابت ، چون حبیب بن مظاهر در شب عاشورا با اصحابت مزاح می کردم چرا که فردا روز وصال بود و برای عاشق شیرین ترین حادثه وصال به معشوق است .
حسین جان ، اگر افتخار شمشیر زدن برای دفاع از دین و قرآن را در کنار تو پیدا می کردم زیباترین رجزم را در مقابل دشمن شعار آن غلام حبشی فدا شده در راهت قرار می دادم که بانگ بر می آورد :« حب الحسین اجننی » و چون پروانه بر آتش می زدم تا حرارت و شور عشق را با تمام وجود احساس کنم و برای بشریت جاودانه بمانم .
حسین جانم ، ای ستاره عشق در آسمان لایتناهی اندیشه الهی که هیچ پرنده بلند پروازی قدرت رسیدن به افقهایت را ندارد ، نمی دانم که این سخنانم از اعماق وجودم است و یا باز مثل همیشه جملاتی ظاهری که می ایند و می روند .
حسین جان ، اگر در کربلایت بودم ، خاک پای اسبان و شتران یاران ملکوتیت می شدم و اگر در کربلا بودم اشک چشم کودکان کاروانت .
و وای بر من ، اگر در کربلا بودم و شرمنده رخسار زینب می شدم و وای بر من اگر در کربلا بودم و لیافت شهادت در راهت را پیدا نمی کردم ، آنگاه بود که حقا بر من واجب بود که مخاطب ندای « فقتلو انفسکم » قرار می گرفتم .
و حسین اینها اگر های نفس است و روزگار بادیه هول ابتلائات است و هر روز عاشورائیست و هر جا کرب و بلایی و مرا نیز یقیناً به امتحان کربلای تو خواهند آزمود و امروز از تو می خواهم که ای کشتی نجات دستم را بگیری و ندای یا لیتنی کنت معکم مرا نیز بپذیری تا دیگر از من نپرسند اگر در کربلا بودی ...

حرکت ، خیابانهای شلوغ و دچار کثرت ، صدای بوق اتومبیلها و فریاد آدمها ، همه در حرکتند . می روند و می آیند تا روزی به ثبات رسند ، اما ثبات را گم کرده اند . ساحل امن و آرام ثبوت را نشناخته اند . آری دچار کثرت شده اند و وحدت را فراموش کرده اند .
هنگام غروب خسته و ناکام در پی تلاشی بیهوده به خانه باز می گردند ، اما غافل از آنکه آن کثرتها در غالبهای دیگر در خانه آمده است ، تلویزیون را روشن می کنند غافل از این که این نیز خود مبلغ کثرت است ...
- برویم !
- کجا برویم ؟!
- کنار زاینده رود !!!
به کنار زاینده رود می آیند تا شاید آرامش از دست رفته را بازیابند ، تا شاید هنگام غروب سرخی شفق از کثرت نجاتشان دهد و در شب ستاره ها راه نجاتشان را...
اما نمی دانند؛ نمی دانند که زاینده رود را هم کثرت در خود غرق کرده است و هزاران چون خود را به آنجا کشانده است ...
آخر شفقی که آینه خالق نباشد ، وحدت نمی آفریند و ستاره ای که به ملکوت وصل نباشد منجی نمی باشد...
آری سرانجام جامعه ای که افقهایش را عوض کند جز حیرت و سرگردانی نیست .
افقی که روزی نور را نشان می داد امروز ظلمت را نشان می دهد ...
جامعه ای که با صدای بوق و ترمز اتومبیل به خواب برود دیگر زمزمه دلتنگی گل سوسن را نمی شنود .
آن جامعه ای که با صدای جیرجیرک به خواب می رود و با صدای خروس بر می خیزد و ترانه اش صدای بلبل و سار است و غذایش طیبات روئیده از زمین کجا و جامعه گرفتار در خانه های سی متری و آجری و بتونی کجا .
آری آن جامعه که جز شن و سیمان ندیده است و نبوئیده است ، لایق تندیس انسانهایی هیچ است ...
بیائید بار دیگر سرمان را بالا کنیم ، بار دیگر با ملکوت آشتی کنیم ...
بیائید تا کثرت را کنار بزنیم و با وحدت آشتی کنیم ...
بیائید بار دیگر اشکهای لاله را برگیریم و به یکدیگر هدیه دهیم ...
بیائید رئوس شیاطین را خرد کنیم و زیر سایه طوبا بدون هیچ سیاهی بندگی کنیم ...
فأین تذهبون !!! به کجا می رویم ؟؟؟!!!
بیائید تا این سوال را پاسخ دهیم و بگوئیم :« الا مع الرفیق الاعلی » ...
بیائید تا با یکدیگر بگوئیم : « ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار» ...
خیز از مجمع جان تا به ثریا برویم
ره انسش بشناسیم و به اعلی برویم
سر نهیم بر قدمش بوسه زنان تا دم مرگ
تن رها کرده و راهش چو مسیحا برویم

... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤ - ehsan nasr
در کنار ساحل ، در هنگام غروب ، زیر تابش نور مهر انسانی خسته از درد ایام به غروب می اندیشد ، به سرخی آفتاب ، به آنگاه که دلتنگ از سردی روز سر را روی شن های ساحل گذارد و تا صبح فردا دیگر به هیچ نیندیشد ...
یه قدم دیگه یه نذر دیگه... (اینجا کلیک کنید)
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - ehsan nasr
مردمی را دیدم تاریخ می بردند
ایستادم دم در
ساکت و خاموش
مادری را دیدم
کودکی در آغوش
ساق پایش به کبودی نگاهی خسته
به دنبال پناهی می گشت ...
آسمان آبی بود
خورشید می تابید
همه جا رنگ تباهی داشت
بر فراز قله البرز
کمانداری مغرور
زکمانش نور می تابید...

مردمی را دیدم تاریخ می بردند
پشت دروازه شهر
در سایه یک گردو
مادری را دیدم
آنطرف تر ز زمان
کودکش را شیر می داد
آسمان آبی بود
دشت تا پای افق رنگ زردی داشت
دست مردم
پی هر کوچه شهر
پرچمی چرمی بود...
مردمی را دیدم تاریخ می بردند
برفراز یک بام
محکم وپابرجا
مادری را دیدم
در کنار میدان
به دست کودک خود
کاسه آبی می داد ...
آسمان آبی بود
سایه ها روشن
چشمه ها جوشان
دست هر کودک شهر
دفتر سبزی بود ...
مردمی را دیدم تاریخ می بردند
سواری آمد
روی زین اسب ،
کودک دیروز
مرد امروزی بود
در دلش نور هزاران امَید
قامتی رعنا داشت
صورتی چون ماه
عزمی به بلندای البرز
کوله بارش حلم
ارمغانش صبر
شمشیری از اشک
بیرقی مشکی ...
آسمان آبی بود
بوی خاک می آمد
بر فراز مأذنه ها
از وزش باد بر سینه بیرق
بوی معبود می آمد ...
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤ - ehsan nasr
به نام آنکه گل را رنگ و بو داد زشبنم لاله ها را آبرو داد
نوشتن ...
خدایا ؛ تو را حمد که قلم را آفریدی . به عزت و جلالت قسم لذت نوشتن یکی از برترین لذتهاست.
اما خودت خوب می دانی که :
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
خدایا ؛ از تو بیگانه شده ام ، مرا به سوی خودت بازگردان ، آه و ناله ام را بشنو ونجاتم ده .
ای پروردگار عالمیان ؛ غرقه ظلمات و اوهامم ، فریب خورده هوای نفسم ، نیستم آنکه باید باشم . گذشت بهار عمرم در غفلت و بی ثمری ، در گناه گذشت ...
خدایا ؛ جز رحمت تو به جای دیگری امید ندارم .
خدایا ؛ تو قادری خسران را جبران کنی ، خسران ما را نیز جبران کن.
خدایا ؛ ایمانی خواهم کوه آسا ، دلی چون دریا ، شجاعتی چون حیدر کرار ... هیچ نمی خواهم فقط تو را می خواهم ای ستار العیوب ...
خدایا ؛ من را از من بگیر و مرا خودت کن . خدایا چه می شد تو این "ام" را می گرفتی و به جایش خودت را می دادی ...
همین که می گویم مرا خودت کن فاصله ایست بین من و تو . نیست کن ، هیچ کن ، بی " من " کن ...
خدایا ؛ می خواهم آنکه درگاه تو را می کوبد تو باشی ، پشت در هم تویی ...
خدایا ؛ این قلب خسته ، آزرده و آلوده به گناه ، اسیر در حجاب را رها کن از هر چه جز توست در خودت ...
تا جرعه ای از جام الستت ندهند آگاهی ازین پست و بلندت ندهند
تا کشته ی وادی محبت نشوی سر رشته عاشقی بدستت ندهند

... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤ - ehsan nasr
اگر آن گلعذار محفل من نشاند میوه ای اندر دل من
برم دست نیاز اندر پی او که آخر می شود جان و دل من
کار عاشق به جنون خواهد کشید و نماد و ظهور جنون جز غزل نیست ، غزال گریز پای غزل ترجمان روح آشفته و شیدای مجنون است که در جستجوی خانه لیلی فوران کرده است .
و مگر می شود عشق راپنهان کرد...
و مگر می شود غزل نسرود ...
و مگر می شود ازلیلی دم نزد ...
و اگر نبود آن اتحاد روحی و گفتگوی مجنون در غزل بالیلی ، شرح حسن لیلی سرتا سر بیابانها را به تابلویی از ظهور عشق مبدل می کرد ...
و چه سخت است سکوت ...
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت ...
و حرف آخر ...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
چرا آدم اون موقعی که فکر می کنه ديگه همه چيز داره درست می شه يه هويی نگاه می کنه می بينه همه چيز رو سرش خراب شده ....
چرا زبون آدم وقتی که با تمام وجودش به کسی دل می بنده بلد نيست همه اون چيزايی که تو قلبش هست را بيان کنه ...
من شکايت دارم .......
خدايا من شکايت دارم.....
شکايت دارم که تو دستام را می بندی و فقط می گی گريه کن . مگه من چی کار کردم که تو اينقدر اشکای من را دوست داری ...
دلم نمی خواد يه روزی چشمام را ببندم بهت بگم ديگه گريه هام را نشونت نمی دم . همه را جمع می کنم توی خودم ...
بله خودم می دونم خوب هم می دونم حالا بعدا می گی اينا امتحان بود من نمی دونم اسمش را چی می خوای بگذاری هر چی هست ما از اين قرار ها نداشتيم .
چرا اينطوری امتحانم می کنی مگه من چی گفتم مگه من چی کردم .
من شکايت دارم به هيچ کس و هيچ جا هم هيچی نمی گم فقط يادت باشه بنده تو نیستم اگه بگذارم راحت از در خونت ردم کنی .................

... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤ - ehsan nasr
باز بوی عشق می آيد ، بوی شقايق ، بوی شبنم ، بوی لاله های سرخ ، بوی شبوهای سفيد ، بوی گلهای ياس ...
در دريای آبی اسمان باز می توان نوازش بالهای ملائک را بر گونه های سرخ شفق حس کرد ...
بوی سوختن می آيد ، بوی سوختن دوباره پروانه در شعله شمع ...
خدايا نديده بوديم شمعی در شعله شمعی ديگر پروانه وار بسوزد آن هم نه در طيفهای بالا بلکه در رنگ آبی شمع ...
طيف های بالا ، سرخ ونارنجی و زرد جای سوختن پروانه هاست ، اما نديده بوديم پروانه ای به آبی ها برسد ... نه ... آنکه لياقت پيدا می کند در ابی بسوزد پروانه نيست شاپرک است...
آری نديده بوديم شمعی شاپرک وار در دريای آبی و آرام شعله ها بسوزد . بسوزد و بسوزاند و تمام ديگر پروانه ها ديوانه وار گرد او بسوزند ...
کدام نقاش می تواند چنين تابلويی ترسيم کند...
سوزد و گريد و افروزد و نابود شود هر که چون شمع بخندد به شب تاريکی

سالها پيروی مذهب رندان کردم تا به فتوای خرد حرص به زندام کردم
و طلوع عشق در لايه های نور ٬ در کتابی مسطور ٬ لايه های وجودم را با کتاب عشقت مانوس کردم و ذره ذره حياتم را با محبتت شستشو دادم ...
به خودت قسم که هنوز دوستت دارم و تو را می پرستم ...
با وجود تمام آن ظلماتی که در آن گرفتار شده ام هنوز اشک چشمم را برای غير تو نثار نکرده ام . کمکم کن برای غير تو هم نثار نکنم...
کی ام شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
زچشم ناله شکفتم به روی شکوه دويدم

... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤ - ehsan nasr
شروع و آغاز فصلی دیگر
بهار عاشقانه ترین ترانه فصلها ، خداوند زیباترین شاهکار خلقتش را در لابه لای لطافت عطر گل های یاس به بشر هدیه می کند .
رقص زیبای آب بر سکوت جویبار ، تشنگی لبهای بید را در بوسه های خود گم می کند و افرینش نام دیگری است از این داستان عشق ...
نسیم حیات گونه های زرد رنگش را نوازش می دهد و زمزمه و ترنّم قطره های آب بغض و سکوت ناودان را معنا خواهد کرد
فاصله بین دو رویش را بوی خاک پر می کند ...
فتبارک الله احسن الخالقین

قامت بلندت را مي ستايم
و بر پاي افزار وصله دارت سجده مي کنم
آخر کدامين جمله و کدامين کلام مي تواند عظمتهاي تو را در خود بگنجاند
اي سيراب کننده کوير تف ديده وجودم ....
قطرات اشکم را دانه دانه فدايت مي کنم ، قطرات اشکي که هر کدام گوياي دريايي از محبت و ارادت است ...
قطرات اشکي که از اعماق قلبم ، از وراي تمام زنگارها و سياهي ها به چشمانم امانت داده ام تا آنگاه که تو را مي ستايم بيانگر مقدس ترين و پاکترين احساساتم باشد ...
بر افق ايستاده ام و در دور دستها مردمي را ديدم که وجود مبارکت والاتر از آن است که توانند به آن دست يازند ، مانند خسي که طراوت را تاب تحملش نيست ...
هر چند که تو باز پرتوهاي نوازشت را از صورت آنها دريغ نمي کني
تو را با تمام فضيلت هايت پذيرفتم و به تو ايمان دارم که هنوز خداوند زيباتر از تو در عالم نيافريده است...

غروب...
چه زيبائی و دلکشی . چند روزی به اين فکر می کردم به جاده ای منتهی در غروب و مردی ايستاده در ابتدای جاده ...
مردی خسته و دل شکسته ، مردی از کوير روی برگردانده ، مردی که سختی و ناکاميهای زندگی جان او را بی تاب کرده ، به غروب می نگرد.....
چه رنگی ، چه قوسی و چه گرمی نوازش دهنده و دلچسبی ....
قرمز ! اما رنگ پريده تر به رنگ خون مردی عاشق . نسيمی دل پذير صورت مرد را نوازش می دهد و او آرام آرام گام بر می دارد . دستهايش در جيب و چند قدم به چند قدم ريگهای جاده را با پا به جلو پرتاب می کند .
بی نهايتی پشت غروب ....
چند قدمی بيشتر راه نيست و سالها از او دور است . پشت غروب چيست ؟؟!!!
فکر کنم پشت غروب قويی او هم رنجور از سختيهای راه بر زمين افتاده و گوش خود را بر زمين چسبانده که ناگاه صدای گامهای آهسته و محزون ان مرد را می شنود ...
نه نمی خواستم اين چنين توصيف کنم ... نمی دانم چه کسی قلمم را به اين سو کشيد ... آنگاه که قلم بر دست گرفتم فقط می خواستم غروب را توصيف کنم ، فقط غروب....
ای رنگ زيبای تو آرامش دهنده قلبم . سرخی زيبايی رويت را کنار آن نارنجيهای کشيده شده تا جلوی پايم دوست می دارم . شفقت را از جان و دل دوست دارم و آن ابر های کنارت را چونان دستهای نوازشگرت می دانم ...
نمی دانم رقص رنگهايت را بر جاده خاکی بيشتر دوست دارم يا بر روی امواج آبی دريا و نمی دانم صدای سکوت را بيشتر دوست دارم يا صدای مرغان دريايی هنگام طلوعت را....
ای غروب ....
ای معنای زيبای انتظار ....
تمام وجودم را به تو می سپارم ....

... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳ - ehsan nasr
ای کاش می شد يک کلمه را دوبار تکرار کرد...
ای کاش می شد يک غزل را دوبار سرود و ای کاش می شد يک نفر را دوبار دوست داشت .
ای کاش قلم دوبار آفريده شده بود و ای کاش می شد زيباترين لحظات زندگی را دوبار ديد .
قسم به بوی گِل و قسم به ساق گُل که اگر ترانه ای در وصف تو بسرايم در آن گلبرگهای وجودت سرخی گونه هايم را به عاريه خواهد گرفت ...
ای سرخ ترين غزل زندگيم ....
قسم به بوی خوش و قسم به روی خوش که اگر نفسی از تو را به تصوير کشم ذره ذره وجودم را نسيم تو تسخير خواهد کرد ....
و ای کاش می شد برای بار دوم نيز تو را ديد . اما چه گويم که آنکه وجودش با وحدت تو آميخته شد ثانی تو را هرگز نخواهد ديد و آنکه زبانش به الف قامت يکتای تو باز شد به گِردی دال دوم تو خم نخواهد شد و آنکس که شانه هايش بار امانت تو را تاب آورد بار غير تو را حمل نتوانست کرد .....

روزهاي زيادي است که من مي گريم در کوچه پس کوچه هاي زمان گم شده ام من مي ترسم... زير بار چکمه هاي فرياد کمرم خم خواهد شد آسمان را دوست دارم آب را ، گل سوسن همه را من دوست دارم ... دوست دارم اشک چشمم را و محبت دستانم را هديه کنم بر دستي دست نوازش بکشم بر مويي بوسه اي بزنم از سر احساس و شکوه بر لبهايي که مرا دوست مي دارد... بار تنهايي من سنگين است ديروز در کوچه پس کوچه هاي خلوت خدايم گم شد ايمانم به تاراج فراموشي رفت چون کويري شده ام بي احساس من گم شده ام .... ديوار ديگر بالش تنهايي هايم نيست صداي غوک زمزمه شبهايم نيست جير جيرکي با يک پرواز همه نور و صدايم را برد دوست دارم باد در آغوشم گيرد و سرم را بر شانه نرمش بگذارم چنگ در موهايم اندازد و نوازش کند صورت سرخ مرا دوست دارم پيراهنم را باد ببرد و من لخت شوم از تزوير و ريا پاک شوم و سراسر شور و شعف راستي را دوست دارم دروغ هم مي گويم آب و آتش چه بخار گرمي مي سوزاند گل شبو را مي برد روشني صورت را دل پر از اندوه و سياهي خواهد شد نه من دوست ندارم تاريکي را تاريکي مشکي است و سياهي رنگ مرداب است و من مرغ دريايي را دوست مي دارم آسمان را ، آبي را،گل سو سن را همه را من دوست دارم... سالهاي زيادي است که من مي خندم

... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳ - ehsan nasr
ديشب باز در خواب
شاپرك را ديدم
گوشه اي آرام
نور مي تاباند
همچو خورشيد
همچو مهتاب
بي خيال از همه كس
از همه جا
پر نور ، آرام
لبخندي بر لب
بانگاهي پر مهر
خالي ز هياهوي وجود
از او پرسيدم:
اين همه روشني تو
زكجا آمده است ؟
پاسخم داد كه من
خدايي دارم
تمام روشني من
زعدم تا به وجود
مشتعل از اوست.
پرسيدم:
خدا ؟ من هم دارم
پس چرا نوري نيست مرا؟
جوابم داد:
كه خداي من
خالق پاكي است
در حريم خلوت او
جاي نامحرم نيست
پاك شو تا در اين عالم نور
رخ نمايد به تو انوار وجود
تا چو من نور افشاني....
روشن كني با روح بلندت
سرا پرده تاريكيها را
پاك باشي ، نور باشي
عشق ورزي عشق ورزي عشق ورزي....
...
شاپرك را ديدم
خسته و حيران
آمده از سفري بس طول ودراز
ازآن طرف آسمان
از كنار گل سرخ
از كنار شبنم
از كنار پروين
از كنار مريم
از كنار عاشق دل مرده
تنهايي او را عطشي آزرده
شاپرك را ديدم
ديده بود در راه
كودكاني بنشسته بر بام
به دنبال ستاره مي گشتند
كه در آن ظلمت شب
در دل تاريكيها
از ميان دلتنگيها
بنماياند راه
بشناساند چاه
شاپرك را گفتم
چه بگفتي بهشان ؟
پاشخم داد كه من
به جوانكها گفم
كه عزيزان دلم
طالعي را كه شما مي جوييد
به قول سهراب
لاي آن شبوهاست
پاي آن كاج بلند
من ميدانم
در لب بلبل
زير نور مهتاب
در غزلهاي بلند
بنشسته نامش
بنوشته عشقش
خالق زيبائيها
شاهد خوبيها
مي سرمستيها
حافط شاپركان
مطلع كون ومكان
آنكه نامش را
هديه داده به جهان....




